ابن الكلبي

149

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

« حسن » پسر « عليل » از « على » پسر « صباح » ما را حديث كرد ، گفت : « ابو منذر هشام » پسر « محمد » گفت : هر گاه بت را از چوب يا زر يا سيم بر صورت انسان بسازند ، آن را « صنم » گويند ، و هر گاه از سنگ ساخته شد ، « ثن » ناميده مىشود . « عنزي » ما را از « على » پسر « صباح » از « ابو منذر » از پدرش ، از « ابى صالح » از پسر « عباس » حديث كرد كه گفت : آخرين بجاى ماندهء آب طوفان د « حسمى » از سرزمين « جذام » بود كه چهل سال بماند و از آن پس به خورد زمين رفت . « ابو على عنزي » ما را از « على » پسر « صباح » از « ابو منذر » حديث كرد كه « كلبى » گفت : « عمرو » پسر « لحى » و او ( لحى ) « ربيعه » پسر « حارثة » پسر « عمرو » پسر « عامر » پسر « حارثة » پسر « ثعلبه » پسر « امرئ القيس » پسر « مازن » پسر « أزد » است كه او ( يعنى : « أزد » ) پدر « خزاعة » مىباشد ، و مادرش « فهيره » دختر « حارث » است ، و گفته مىشود كه وى دختر « حارث » پسر : « مضاض جرهمى » بود ، و « عمرو » پسر « لحى » كاهنى بود [ و بر « مكة » چيره شده و قوم « جرهم » را از « مكة » بيرون رانده و خود پرده دارى كعبه را به گردن گرفته بود ] . و يارى ( رئي ) از پريان داشت مكنى به « أبا ثمامة » كه به او گفت : شتاب كن به رفتن و كوچيدن از « تهامه » با نيك بختى و تندرستى . وى پاسخ داد : فرمانبردارم و هيچ نمىايستم ( - بلى ، بى آنكه آنجا بمانم ) . « پرى » گفت : برو به ساحل « جده » ، در آنجا بتانى مىبينى آماده ، پس آنها را ببر به « تهامه » و باك مدار ! پس عرب را به پرستش آنها